از روز های پایانی ترم بهار

:: از روز های پایانی ترم بهار

وقتی از ۹ تا ۳ پروژه برنامه نویسی تحویل می گیری و دهانت را سرویس می کنند و بلافاصله بدون ناهار شروع می کنی به جبر خواندن دو نفره تا ساعت ۷ و‌ گرمای خرداد شکنجه ات می کند یک لیوان بزرگ چای هم که بنوشی افاقه ای نمی کند تخت خوابیده ای و "مسخ" می خوانی و خود را از هر چیز فارغ کرده ای و لا به لایش تکه بلاگی هم می زنی بیش از این که نمی توانی از خودت توقعی داشته باشی!

×

منبع : یادداشت های یک چای به دستاز روز های پایانی ترم بهار
برچسب ها :

دانشجوی فعالی نباشیم

:: دانشجوی فعالی نباشیم
دوووستان عزیز سلام ( ملت ما هم واقعا موجودات جالبین که این دلقکا رو سلبریتی می کنن، راستی ترجمه سلبریتی چیه؟ )


«
سلام

دوستی دارم که خداوندگار ایده های خلاقانه است و در زمینه ابتکارات علمی در عمل هیچ سرپوشی نداره

کلا هر وقت باهاش میشینم سرپوشای خلاقیت های علمیم جابجا میشه

این بنده خدا تحصیلاتش در زمینه مکانیک نیست و البته دانجوی دانشگاه خودمون هم نبوده

آیا ایشون میتونن توی این گروه عضو بشن تا بتونیم از ایده های خلاقانشون در این زمینه حسن استفاده رو داشته باشیم؟»


متن بالا از توی گروه جشنواره ملی حرکت برداشته شده که قراره کرمان امسال میزبانش باشه، فقط ادبیاتو داشته باشین ، نصف آدمایی که اونجان همین طوری حرف میزنن ، این دانشجو هایی که فعالیت های دانشجویی این مدلی می کنن نصف بیشترشون مشتی جو گیر بیکار می باشند احتمالا بعدا که بزرگتر بشن متوجه می شن که فقط وقتشون رو تلف کرده اند و این کارا هیچ فایده ای براشون نداشته بعد ما یک کلاس acm می خوایم برگزار کنیم از روی ناچاری می ریم به بخش فرهنگی دانشگاه مراجعه می کنیم و ازمون حمایت نمی کنن و می گن ما به انجمن علوم کامپیوتر این قد کمک کردیم بعد همون قدر هم به بقیه کمک می کنن و صرف یک مشت چرندیات می شه، حالا بگذریم این پست بیشتر جنبه فان داشت خواستم ببنید افرادی پیدا میشن که به مراتب سخنوران بهتری از من هستند تازه وقتی که کاملا جدی ان و من تمام سعیمو هم بکنم توی مسخره بازی هم نمی تونم با این ادبیات سطح بالا حرف بزنم، اون هم در اماکن عمومی...

جا داره در جواب ایشون بگیم :  شایسته نمی باشد امکان همکاری را از این افراد که خداوندگار های خلاقیت هستند صلب بنماییم... :))


پ.ن : این پست بیشتر جنبه فان داشت شاید زیاد ارزش ماندگاری رو نداشته باشه و حتی امکان داره پاکش کنم فقط خواستم شما هم با من بخندین ی کم :)

پ.ن۲: سلب درسته نه صلب :D

منبع : یادداشت های یک چای به دستدانشجوی فعالی نباشیم
برچسب ها : زمینه ,بیشتر جنبه

بهتر از هر سال بدتر از همیشه :)

:: بهتر از هر سال بدتر از همیشه :)
یکی دوماه قبل از مسابقه روزهای پرکاری بودند پر از اتفاقات خوب و بد و تجربه های جدید که هر کدام به تنهایی جای کلی حرف دارند :) اما خب نه وقتش بود نه حوصله، من هم که همیشه تفریحاتم و وقت های آزادم زمان امتحانات است، طبیعی هم هست وجدان اجازه کاری جز پرداختن به امتحانات را نمی دهد اما واقعیت انجام همه ی کارهاییست که سایر اوقات مجالی برای انجامشان نیست ، حتی تابستان :) دو سفر خوب سه نفره به مشهد داشتیم و کلی خاطره :) تجربه اولین تدریس یک کارگاه طولانی ACM-ICPC خارج از کرمان ، که به تنهایی تجربه و سفر بسیار خوبی بود و باعث شد بعد از یک سال مجبور شوم رزومه ام که فقط یک فایل pdf از آن به جا مانده بود را بازنویسی و به روزرسانی کنم :) و کلی کانتست و خوش گذرانی های سه نفره :) بعد از مسابقات ریاضی تمام تمرکزم روی این مسابقه بود حتی ۴ درس ۴ واحدی برداشته بودم فقط روزهای زوج تا کلی وقت آزاد داشته باشم.

از پارسال قوی تر شده بودیم هر چند که تلاش امسالمان با تلاش پارسالمان قابل مقایسه نبود اما قوی تر بودیم، هر سه مان...

از هر سال بهتر بود :) سوالات خوب، رقابت جذاب با کلی رقیب قوی تر از همیشه، برگزاری خوب، تیشرت های خوشرنگ و با اندازه های مناسب، ابونتو، جای مناسب توی سایت، بادکنک های بیشتر، هوای بهتر و رفت و آمد راحتر، یک نفر همراهمان بود که تمام کار های اداری در طول و قبل از سفر را انجام می داد، همه چیز روی برنامه بود، روحیه مان هم خوب بود خلاصه این که همه چیز همه جوره بهتر از هر سال بود جز نتیجه‌ :)

تمام این تعریف ها برای این بود که هیچ جایی برای توجیه این نتیجه باقی نماند :) اما هر جور هم که می خواستی قبل از مسابقه حساب کنی نباید این نتیجه رخ می داد، بی شک بد ترین کانتست عمرم بود :) تقریبا ۲ هفته گذشته است، نتیجه بد بود اما تغییرات مهمی داشت. بد یا خوب بودنشان را فعلا نمی دانم ولی خیلی چیز ها قرار است تغییر کند :) فعلا همه چیز خارج از برنامه قبلی پیش می رود... شاید سال دیگر تیم "!?Heshki heshtow shode" را نبینیم، شاید ببینیم، فقط می دانم که همه چیز تمام شده است، پایان تلخ یک مسابقه برنامه نویسی، ACM-ICPC 2016 ، برای سه برنامه نویس که حالا از همیشه خسته ترند :) و حتی باعث می شود بیش از این رغبتی برای نوشتن حول مسابقه نباشد :)
منبع : یادداشت های یک چای به دستبهتر از هر سال بدتر از همیشه :)
برچسب ها : مسابقه ,برنامه ,تمام ,نتیجه ,تجربه

حس های مصور

:: حس های مصور
هر چند وقت یک بار دلم برای این کلیپ تنگ میشه :) یکی از بهترین کلیپ هاییه که تو زندگیم دیدم، لذت ببرید...
 
فیلم از Lee Jeffries
 
از عکاس های مورد علاقه ی منه ، سوژه ها شو میاره جلوی لنز و مثل کارگردانی که از بازیگرش بازی میگیره وادار به حس گرفتنشون می کنه، اون هم سوژه هایی معمولی و اغلب مسن و هر حسی که دلش بخواد رو به مخاطبش منتقل می کنه خصوصا درد و رنج...
به تصویر کشیدن یک حس اون هم توی پرتره شاید سخت ترین عکاسی باشه :) چرا که اغلب سوژه دوست داره همون حسی که خودش می خواد رو بگیره مثلا زن های جوان ناخودآگاه ژست هایی با محتوای خودنمایی و عشوه گری میگیرن.
ولی Lee فوق العاده ست حتی از رنگ هم به ندرت در انتقال حس استفاده می کنه و با آثارش به راحتی میخکوبت می کنه :)
×
 
منبع : یادداشت های یک چای به دستحس های مصور
برچسب ها : سوژه

یک فنجان نسکافه

:: یک فنجان نسکافه

نسکافه هایی که با هم خریدیم را که یادت هست!‌‌ یک کاراملشو نصف کردم و یک فنجان درست کردم هر چند که به پای یک لیوان شیشه ای با ابعاد ماگ مانند پر از چای استخدوس یا طعم های دیگر نمیرسید اما بد نبود ، کلا داغ ها را تلخ دوست دارم! وقتی هم که برگشتم میزم پر از مورچه شده بود، یاد اون روزی افتادم که یک قند معلوم نبود از کجا رفته بود زیر کاغذها و مورچه ها یک هفته کلافه ام کرده بودند، آن هم من که رابطه ی خوبی با قند ندارم حتی موقع تایپ هم لابه لای دکمه های کیبردم قدم میزدند طوری که انگار دارند یک ماز جذاب را گردش می کنند ، من هم کاری بهشان نداشتم و گه گاه فقط فوتشان میکردم که مزاحمم نباشند همیشه بیشتر از یکی دوتا هم نبودند تا این که قند را پیدا کردم...

زندگی ما هم گاهی پر از قند و نسکافه است اما این بار دوستشان داریم، باید مراقب مورچه ها بود که لمسشان نکنند، چه برسد به این که زودتر از خودمان لمسشان کنند، شیرینی هایت را همین طور که نسکافه می نوشی خودت قبل از بقیه پیدا کن، لمسشان کن، قدرشان را بدان و مراقبشان باش.

خدا را هم شکر کن...

×

منبع : یادداشت های یک چای به دستیک فنجان نسکافه
برچسب ها : نسکافه ,لمسشان ,مورچه

تنها یک مرداد تا مسابقات ریاضی

:: تنها یک مرداد تا مسابقات ریاضی

Aut(Zn) ≅ Un

 for some fixed x ∈ R\Q {nx-[nx] | n ∈ N} is dense in [0,1]

چه روزهای فشرده ای شده اند.. از خواب که بلند می شوم جبر، آنالیز، ریاضی عمومی، جبرخطی و گاهی نظریه اعداد باید بخوانم. با مسئله های متنوع هم دست و پنجه نرم کنم، خودم را در شرایط کد زنی نگه دارم، کمی الگوریتم هم بخوانم٬ به زور دو ساعت فوتبال و یک ساعت دویدن هم در برنامه ام حفظ کنم...به میانترم ریاضی ۲ هم که کلاس هایش را نرفته ام نزدیک میشوم... هرچند که در عین فشردگی از همه چیز هم لذت می برم، واقعا ریاضی خواندن یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست و کتاب های ریاضی راوی زیباترین داستان های دنیا (خصوصا آثار رودین) قسمت بد کار جاییست که مدال نیاورم و یکی دوماه کم کاری برای acm هم به تیممان برای چیزی که امسال دنبالشیم ضربه بزند...

«در حال گذراندن‌ یکی از ریسکی ترین زمان های زندگیمم»

البته این دفعه تنها نیستم و امیدمم نسبتا زیاده.. :) دیگه بقیه ش هر چی قسمت باشه و خواست خدا :)

من عاشق همین ریسک کردن هام و می خواهم ۶ شهریور یکی از بهترین خاطرات دوران تحصیلم را در دانشگاه علم و صنعت بسازم!

×

منبع : یادداشت های یک چای به دستتنها یک مرداد تا مسابقات ریاضی
برچسب ها : ریاضی

سینما را کشتی

:: سینما را کشتی
"شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فرینده زاد و فریبا بمیرد"


با تو سینما را زیر دندان هایمان مزه مزه کردیم حس گرفتیم و پای فیلم هایت میخکوبمان کردی حتی اگر یک واید شات به ظاهر کسل کننده را برایمان به نمایش در می آوردی! هنوز که هنوزه عکس های زیبایی که 11 سال پیش در فیلمت به تصویر کشیدی در ذهنم تصاویر زنده ای هستند! بعضی از سکانس هایت آن قدر ناب هستند که در ذهنم جاودان شده باشند! این قدر عالی به تعدادی روستایی می باوراندی که این یک فیلم نیست و مثل زندگی تان بروید جلوی دوربین که مخاطبت را شفگت زده می کردی از این همه بازی خوب! بابت تمام سینمای جاودانه و نابت ممنون :) 
آن قدر خاطراتم از فیلم هایت زیادند که مجالی برای مرورشان نیست! دلم می خواهد از خیلی چیزها بگویم...
از تک درخت های پر از القای حس تنهایی شروع فیلم یا آن سکانس بی نظیر اصلاح صورت در حالی که به لنز دوربین زل زده بود... در «باد ماراخواهد برد»ت!
از آن جاده ی معروفت روی آن تپه بین دو روستا و دویدن آن پسر بچه یا حس دوستی صادقانه «خانه ی دوست کجاست»ت حقا که این فیلم خود خود سینما بود!
از دنیا بریدگی و دربه در به دنبال مرگ دویدن آن مرد یا از حس ترس در پایین دویدن آن سرباز از تپه «طعم گیلاس»ت!
از تصویر زیبای یک عشق ساده یا آن سکانسی که زیر درختان زیتون ایستاده بودی و باد می وزید در «زیر درختان زیتون»ت!
از پرتره های پر از حس بی نظیر فیلم «شیرین»ت حقا که یک مجموعه عالی از پرتره های دیدنی از آب در آمده بود!
از تصاویر زیبا و نوستالژیک دویدن توی حیاط دبستان «زنگ تفریح»ت!
از بازی پر از حس ترس آن کودک در «نان و کوچه»ات، گویی از یک سگ هم بازی گرفته بودی!
از نگاه کودکان ساده ی جلوی دوربین که گویی انگار نه انگار جلوی لنز نشسته اند در «مشق شب»ت!
از ماهی قرمزها یا دست های مهربان آن نوجوان یا مغازه ی آن خیاط یا بازیگوشی های کودکانه در «بادکنک سفید»ت!
حقا که کلی خاطره و حس خوب بهمان دادی....

داشبورد ماشینش را بگردید شاید ۲۰۰ هزارتومن در یک نایلون زباله پیچیده باشد، جاده ی خانه ی دوست را بگردید شاید شتابان سوی خانه ی دوست است شاید در راه همین طور که باد می وزد زیر درختان زیتون دستش را روی پیشانی گذاشته و به دورتر ها می نگرد یا زیر تک درختی نشسته و زانوهایش را جمع کرده و خستگی در می کند...
خاله ی «باد ما را خواهد برد» هنوز زنده است و روز به روز حالش بهتر می شود تو کجا ول کردی رفتی آخر؟؟؟ سینمای ایران را کشتی تا آخرش خانه ی دوست را یافتی... :)
روحت شاد عکاس سینما!
×××
منبع : یادداشت های یک چای به دستسینما را کشتی
برچسب ها : فیلم ,دویدن ,دوست ,سینما ,شاید ,خانه ,بگردید شاید ,درختان زیتون ,جلوی دوربین ,فیلم هایت

دلم برای کلاس هایش تنگ می شود

:: دلم برای کلاس هایش تنگ می شود

گرم ترین نقطه ی دانشکده ریاضی همان اتاق است :) وارد شدم با حالت کز کرده ای نشسته بود و کتش را دور خودش پیچیده بود. مثل همیشه سردش بود، همیشه فکر می کردم سلیقه اش در مورد لباس های با نقوش چهارخانه تاثیر سال ها تحقیقات در زمینه نظریه کدگذاری و ماتریس و جبرخطی باشد. یک بخاری برقی خاموش هم گوشه اتاق بود. با حالتی عصبی نگاهی به من انداخت دو دستش را به صورتش کشید و رو به من کرد و گفت « آدم را روانی می کنند، من دارم زور میزنم جبر ۲ بهشان یاد بدهم. باید بفرستیمشان دبستان» برگه ای را نشانم داد گفت به اسمش کاری نداشته باش، رویش نوشته شده بود یک به علاوه رادیکال پنج تقسیم به ۲ گویاست پس چند جمله ای فوق تحویل پذیر است. برگه ی دیگری را بیرون کشید این یکی بدتر بود تقریبا همان را نوشته بود صحیح است، دلم برایش سوخت از آن استاد هایی نیست که درسش را بدهد و برود. واقعا به قول خودش زورش را میزند تا دانشجو یاد بگیرد و دائما در تلاش این که شهود درستی را منتقل کند. برای من که یک استاد واقعیست. ۲۱ واحد کلاسی که با اون گذرانده ام جزو بهترین کلاس هایم بوده اند، در تمام لحظات کلاس می شد از ریاضی لذت برد :) برای ترم بعد هم قول ارائه جبرخطی ۲ گرفته ایم. شروع کرد به تصحیح برگه من، گرمم شد، کاپشنم را در آوردم، چند دقیقه بعد پیرهن رویم را هم در آوردم، با این که تیشرت نازکی به تن داشتم هنوز گرمم بود، مانده بودم که چه جوری سردش است. احتمالا او هم عکس همین نظر را در مورد من داشت و نگاه های چپ چپی از جنس هم بینمان رد و بدل شد... :)

تصحیح برگه تمام شد، احساس کردم حالش بهتر است، حداقل یک نفر برایش چرت و پرت ننوشته بود و کمی هم که شده تلاشش به هدر نرفته بود.

این موضوع بیشتر از نمره ای که گرفته بودم خوشحالم می کرد:)

پ.ن: کلاس شدیدا ضعیفی بود با ۹ دختر و ۲ پسر...

منبع : یادداشت های یک چای به دستدلم برای کلاس هایش تنگ می شود
برچسب ها : کلاس ,برگه ,تصحیح برگه

الهم اشفع کل امراض

:: الهم اشفع کل امراض

دلم می خواد یه پست رمز دار بذارم توش درون مریض خودمو بریزم رو کاغذ و یه سری عادات و احساسات مسخره رو بریزم دور... دلم خوشه آدم احساسی ای نیستم و می تونم منطقی عمل کنم در حالی که از بالا که نگاه می کنم خیلی جاها احساسی عمل می کنم ولی یه احساسات وارونه، مخالف تمام احساسات آدمای دیگه ، واقعا منطقی که به خودم نگاه می کنم یه مریض واقعی ام -_- دلم می خواد تمام احساسات کج و کوله مو بریزم بیرون :/ و بزرگترین نقطه ضعف بشر رو برای خودم به نقطه ضعف کوچیکتری تبدیل کنم( توی اون پست میگم که منظورم دقیقا چیه) :) عنوانشم احتمالا باشه "حال به هم زن ها" چند بار سعی کردم بنویسمش ولی خیلی پرت و پلا میشه و شاخه هاش زیاد میشن و اون چیزی که انتظار دارم در نمیاد... باید چشمامو ببندم و فقط بنویسم... شاید به بعضی ها رمزشو دادم ، شایدم هیچ کس ، چون پست خطرناکیه، قطعا تنها نوشته ی تاریخ زندگیم خواهد بود که یه شناخت واقعی از خودم به خواننده میده، رک و صادقانه خواهد بود و با عنصر تخیل اصلا درگیر نیست و... :) شاید کارم احمقانه باشه ولی احساس می کنم بعضی چیزا باید به یه رقص تبدیل شن ، رقص مرگ ، رقص انگشتام روی کیبرد :)

منبع : یادداشت های یک چای به دستالهم اشفع کل امراض
برچسب ها : احساسات ,بریزم ,تمام احساسات

طعم یک سینمای اصیل!

:: طعم یک سینمای اصیل!
محمود گفته هشت تا گلوله خورده تو چهار نوبت نه سه بار دقت می کنی، حمید اخیرا دروغ زیاد می گه...


در تمام طول فیلم احساس می کنید بخشی از فیلم هستید...
بی شک یکی از بهترین فیلم هاییست که تا به حال دیده ام (حتی حسی که الان دارم: بهترین فیلمی که دیده ام) از تک تک ثانیه های فیلم لذت بردم واقعا تمام نورپردازی ها ، صحنه ها ، صداگذاری ها ، طراحی لباس هایش را دوست داشتم با تک تک کاراکتر های فیلم می شد ارتباط برقرار کرد و طعم یک سینمای ناب را چشید... 
ایده فیلمنامه بی نظیر بود باورم نمی شد که فیلم تنها یک سکانس دو ساعت و ربه آن هم در چند لوکیشن متنوع باشد به شکل باور نکردنی بعضی از قسمت های داستان تا چهار بار از چند نما فیلم برداری شده بود و بازیگر ها باید در یک سکانس یک صحنه را چهار بار بازی می کردند که همه شان هم به خوبی از پسش برآمده بودند روند فیلم به شکل عجیبی رو به عقب بود بی شک ساخت چنین فیلمی بسیار دشوار است کافی بود یکی از بازیگر ها در تکرار صحنه هایی که باید چند بار بازی می کردند فقط کمی اشتباه کند تا باعث شود کل فیلم خراب شود ولی هرگز چنین اتفاقی نمی افتاد.

شدیدا پیشنهاد می کنم این فیلم را ببیند سعی کنید بدون حتی یک توقف فیلم را تمام کنید تا همه ی حسش را بتواند منتقل کند همچنین سعی کنید زمانی فیلم را شروع کنید که چهار ساعت و نیم بعدش را هم بیکار باشید احتمال این که بلافاصله از اول فیلم را شروع کنید وجود دارد خیلی زیاد هم وجود دارد :)
برای شهرام مکری جوان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در آینده باز هم از این فیلم ها برایمان بسازد :)
منبع : یادداشت های یک چای به دستطعم یک سینمای اصیل!
برچسب ها : فیلم ,چهار ,صحنه ,تمام ,وجود دارد ,شروع کنید

یک شعار آبکی

:: یک شعار آبکی

« یکی از مهم ترین نقطه ضعف های بشر احساساتش است که در زن ها بسیار نقطه ضعف بزرگتری محسوب می شود، من از این نقطه ضعف سلاحی ساخته ام که افراد زیادی را با آن تحت کنترل خودم درآوردم یک زن را فقط کافیست که کمی احساساتی کنم تا کنترل بسیار قدرتمندی رویش داشته باشم»

بخشی از یادداشت های یک خود زرنگ پندار

×

گاهی وسوسه میشی یک کار غیر انسانی انجام بدی که اوضاع تحت کنترل بمونه مثلا یکیو بچزونی یا احساساتیش کنی یا... که هنوز روش کنترل داشته باشی ولی کدوم راهو انتخاب می کنی؟ اگه راه سخت تر رو انتخاب کردی و همه چیزو تحت کنترلت نگه داشتی مردی، زرنگ بازیو که دیگه الان همه از برن، هنری محسوب نمیشه و صداقته که جرات می خواد.

شاید همیشه این حرف توی تاریخ یک شعار آبکی باقی بمونه و هیچ وقت عملی نشه ولی اگه یکی عملیش کرد کار بزرگی انجام داده {خیلی هم...}

#انسانیّت

منبع : یادداشت های یک چای به دستیک شعار آبکی
برچسب ها : کنترل ,نقطه ,شعار آبکی